عاشقانه ها | ||
|
![]() ![]() ![]() ![]() دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود پرسیدم پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زد... گونه اش آتش بود ، سرخ، زرد... .............. گفتم می خواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم دخترک نگاهی انداخت ،تنم لرزید.. گفت : کبریتهایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم...... نظرات شما عزیزان: [ دو شنبه 6 خرداد 1392
] [ 11:11 ] [ حامد ] |
|
[ طراحی : سليم هاست ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |