عاشقانه ها | ||
|
![]() ![]() ![]() ![]()
دود می خیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درونِِِ سوخته دارم سخن . کی به پایان میرسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب ، لیک از ژرفای دریا بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم میدوزد خیال روز وشب از درون دل به تصویر امید. تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گرچه میسوزم از این اتش به جان لیک بر این سوخن دل بسته ام. تیرگی پا میکشد از بام ها : صبح میخندد به راه شهر من. دود میخیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن نظرات شما عزیزان: [ جمعه 4 فروردين 1391
] [ 11:37 ] [ حامد ] |
|
[ طراحی : سليم هاست ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |